| تيشتر |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |

رفته ام
مثل ِ دود در هوا
مثل ِ تمام ِ یاد ها
بر باد رفته ام
اما...
روزی اگر
غم ِ غروب
یا غربتِ پاییز
یاد ِ تو آورد،
مرا...
رو کُن
به سویِ
بویِ
بال هایِ سوخته...
در مسیر ِ
لخته هایِ خون
و قطره هایِ اشک
رفته ام
مثل ِ دود در هوا
مثل ِ تمام ِ وعده ها
قرار ها
از یاد رفته ام...
| لینک |

لبِ پرتگاه ایستاده
این پا و آن پا می کند
برایِ پریدن
گام هایِ تو را نگاه می کند
خورشیدِ نا اُمید...
دُم جنبانکِ بی تاب
لبِ بام نشسته
جیغ می زند
به خود می لرزد
نام ِ تو را یاد می کند...
و گنجشک با شتاب
سویِ لانه می رود
جوجه ها را در آغوش می کشد
تا رفتن ِ تو را نبینند...
غروب بود
انگار خورشید با تردید در تاریکی غرق می شد
| لینک |

آتش ِ شب های سرد را
بر لبانت روشن کن
که هیچ سیاوشی
از چنین آتشی نمی رهد...
آفتابِ گرم ِ نگاهت کجاست؟
چشمانِ تو زیباست، اما
آشیانه ی یلداست...
پاییز لابه لایِ مویت زمزمه می کند
ابر ِ بهار بر گونه ات مویه می کند
سال هاست که برفِ زمستان
بر تن ات به جاست...
آتش ِ شب های سرد را
بر لبانت روشن کن
که هیچ سیاوشی
از چنین آتشی نمی رهد...
بی هیچ امید از سپیده دمی
یلدای چشم هات در دلم لانه کرده...
| لینک |

تو نیز می رسی
اما همیشه دیر...
دیرتر از شکوفه ی گیلاس
و بویِ گل ِ یاس
وقتی که عطر ِ اقاقی جاری نیست
وقتی که ابر ِ بهاری نیست
تو نیز می رسی...
با سینه ای برهنه
مثل ِ اناری رسیده
با دانه هایِ سرخ
تو
در نیمه ی پاییز می رسی...
از اول بهار تا پاییز...
خیلی دیر می رسی...
زادروزت با تاخیر مبارک...
| لینک |
از تو فرار می کنم
آرام تر از سنگ-پشت
حلزون وار...
حلزون ها
برای فرار راهی ندارند
گام هایت را می بینند
اما پناهی ندارند
جز آشیانه ای
که می دانند لحظه ای دیگر
زیر ِ گام هایت
خراب می شود...
از تو فرار می کنم...
حلزون ها چقدر تنهایند
جز آشیانه ی خود همراهی ندارند...
| لینک |

گاهی باید
با قلبمان
دور ِ آتش بنشینیم و
چُپُق بکِشیم...
آرام آرام
لحظه ها را
بکُشیم...
و با یاد ِتو
تُند تُند
گریه کنیم...
گاهی باید
با قلبمان
دور ِ آتش بنشینیم،
کمی مُنجمد شویم و بمیریم...
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد...
| لینک |

دروغ بود وعده های خدا!
وقتی بی پنجه و بی بال
زاده شدیم
تا با گرگ های گرسنه
"گرگم به هوا" بازی کنیم...
و مثل گوشتی تازه
به دستِ بچه شغال ها
"دستش ده"* شویم...
و شما بالایِ درخت ها نشسته اید
و به زخم هایِ ما می خندید...
دروغ بود وعده های شما...
دستش ده*: بازی کودکانه ای که به اشتباه "دست رشته" نیز به آن می گویند
| لینک |

"اسم ِ اعظم" نام ِ کوچکِ توست...
و رستاخیز
با گام های تو
آغاز می شود...
اکنون بگو،
تو از کدام ستاره چکیدی؟
که یخ های قطب
از شرم ِ نگاهِ تو
آب می شوند...
و دلفین های تشنه ی دیدارت
به دامنِ ساحل
در خواب می شوند...
.................!
"Von welchen Sternen haben wir einander hier begegnen fallen"
این نخستین پرسش نیچه از لو آندرس سالومه بود...
| لینک |

دنیا به رویِ گُرده ی ما
چرخ می زند
عیب از نگاهِ ماست
که به چشمت نمی رسد...
تا این سماع ِ مسخره
جاریست بین ِ ما
هرگز سروش ِ عشق
به قلبت نمی رسد...
تو معنی ِ نگاهِ یخ زده را
خوب می فهمی
وقتی که خونِ تازه
به مغزت نمی رسد...
اینک بیا که دایره را
تنگ تر کنیم
وقتی به پایِ فاصله
دستت نمی رسد...
دنیا به رویِ گُرده ی ما
چرخ می زند
عیب از نگاهِ ماست
که به چشمت نمی رسد...
رها بانو
عیب از سقف کوتاه نگاه ماست...
| لینک |

دوباره عود کرده ام
مثل ِ لوزه ی سوم
درونِ حلق ِ خودم...
به پهنی ِ "دجله" اشک می ریزم
بر آتش ِ غم
ولی به "نیل" تشنه شده
خاکِ سینه ام...
غریبه جان!
دوباره خواب دیده ام
که آب می ریزی
به جانِ شعله ورم...
ولی به گرمی ِ مهرت قسم
گذشته آب از سرم...
به ٢٨ زبانِ زنده ی دنیا
"دوستت دارم"،
بکِش به چهره ی خورشید
از زغالِ تنم...
نه مثل ِ حافظ و قرآن،
که مثل ِ پاکی ِ شیطان
از یاد رفته ام...
و مثل ِ فِشفِشه در جشن
نه مثل ِ عُود به معبد
بر باد رفته ام...
غریبه جان!
دوباره عود کرده ام
درونِ حلق ِ خودم...
غریبه جان! رها بانو...
داغ ِ بادبادک بر دلم ماند...
این شعر در میان اشک های سپیده دم باریدن گرفت...
| لینک |

من ام
شاهِ خاص ِ خداوند!
هنوز راست قامت ام
به یاریِ چوبدستی موریانه زده...
"روی از من تافتی و سرنگون شدم"
حالا،
گنجشک ها را زبان می گیرم
آهو بچه ها را به مهد می برم
و بر پشتِ نهنگ ها روغن ِ آفتاب می زنم
سلیمانِ از تخت افتاده ام...
درک می کنم احساس درخت ها را در نیمه ی پاییز ...
| لینک |

در برکه ها
قورباغه ها
یکریز می خوانند:
"چشمانِ تو
زیباست
دستِ تو!"
***
دستانِ تو
کوچک اند
مثل ِ دستِ قورباغه ها
مثل ِ چشم هایشان؛
چشمانِ تو
بزرگ اند
***
"دستانِ تو
زیباست
چشم ِ تو!"
-------
در باغ ها
کلاغ ها
یکریز می خوانند:
"گیسویِ تو
جادوست
بویِ تو!"
***
زاغ-رنگ
برق ِ گیسوانِ تو در باد...
گیسوانِ تو در باد؛
چون باغ
در بهار
بویِ خوب می دهند
***
"بویِ تو
جادوست
مویِ تو!"
-------
در برکه ها و باغ ها
بهار ها
قورباغه ها، کلاغ ها
یکریز می خوانند
امشب مارمولک غمگینی در حیاطِ خانه، مرا دلداری داد ...
| لینک |

من، مَرد، بی گناه
جُرم از تو بود
که پُربار می شدی
از میوه هایِ وحشی ِ ممنوع!
شیطان میانِ مویِ سیاه ات
وعظِ وسوسه می کرد
"آدم" -که شیر ِ خام خورده-
میانِ برق ِ دو چشم ِ تو
پاک حیران بود...
من، مَرد، بی گناه
جُرم از تو بود
نه سیب، نه بهشت،
تنها بهانه بود هبوط.
"عشق"
داستانِ غربتِ انسان بود.
| لینک |
میانِ هزار پسته ی پُر مغز
یکی پوک
میانِ هزار بادام ِ شیرین
یکی تلخ
به یاد می ماند
کاش میانِ هزار خاطره ی شاد
میانِ هزار لحظه ی شیرین
یکی خاطره ی لحظه ای حزین باشم؛
برایِ ماندنِ در یادت
جاودانه،
ای یگانه ترین
| لینک |
برای احسان...
تو را مرد
مردانه
من دوست می دارم...
دریا-رود ِ خون را
به شهادت می پذیری اگر؛
این چنین عهد را
با جان
دستینه می نهم
شمشیر بر گلو
زبان بر تیغ، می سایم
تا عشق را
مردانه
سرودی بسُرایم
راستی را مرد
تو را من
مردانه
دوست می دارم...
| لینک |
همسفر جاده ما رو جدا می خواد
من می خوام بيام ولی پاهام نمی ياد
تو که می ری تو افق رنگ ِ فردا رو ببين
تو داری پَر می کشی من می ميرم رو زمين
پا بذار رو قلب ِ من، منتظر ِ لحظه ی رفتن
واسه من عذابه رفتن، اما پاهام ته ِ خطن
سر ِ شيب ِ سخت ِ جاده-س بايد اينجا بمونم
ديدنِ رفتن ِ تو من نمی تونم، نمی تونم
تا دم ِ لحظه ی آخر با تو بودن آرزومه همسفر
تو بايد اما بری از بر ِ در به در ِ لحظه ی آخر
پا بذار رو قلبِ من، منتظر ِ لحظه ی رفتن
واسه من عذابه رفتن، اما پاهام ته ِ خطن
| لینک |
اينجا در انتظار ِ بهار
به فصل ِ غم انگيز و تلخ ِ کوچ ِ سردِ ثانيه ها،
به سرزمين ِ سال ها
که سقف ها مانده اند
مردد، ميانِ آوار و پناه
و چراغ ها ميانِ ظلمت و نور، پلک می زنند
دست های تو ای کاش ما را سر پناهی بود
چشم های روشن ِ تو کاش با ما بود
يا با يادِ تو
ميانِ تپش ِ سنگ ها و قلبِ ما
حصاری بود
| لینک |
دلم خون شد از هرچه زخم ِ زبانِ واژه های سرد
پشتم شکست از زهر ِ خنجر ِ این شباشبِ نامرد
آخر چه کرده ام که چشمان ِ تو را توانِ دیدنِ من نیست
این چشم های سرخ را ببین که به یادت همیشه گریست
آواز ِ من از ترانه ی گرم ِ مهرِ، خوش آهنگ بود
اما قلبِ بی تپش و بدگمانِ تو گویی سنگ بود
خورشید هم پشتِ ابر ِ سیاهِ سکوتت خاموش شد
ناچار آسمان با شب تا همیشه هماغوش شد
اینک پس از آن همه رنج و مشقت و درد
پس از شنیدنِ ناسزا و در خود شکستن ِ مَرد
خیالِ گرم ِ تو راحت، که زیر ِ بهمن ِ سرد
کسی ستیغ ِ تخته سنگِ قلبِ تو را فتح نکرد
| لینک |

او که در برابر ِ آينه ايستاده بود،
من بودم...
او که در برابر ِ من بود،
زلال و پاک و چون آينه شفاف،
تو بودی...
اکنون،
ميانِ صد چهره و هزار نقاب
ميانِ اندوهِ عشق و ناشاديِ شراب
ميانِ هرچه محال و آرزويِ رفته بر آب
ميانِ هرچه ويرانی و آباديِ خراب
ميانِ بيهوشيِ بيدار و هشياريِ خواب
تو،
مرا در آينه پيدا کن
مرا،
در آينه پيدا کن...
| لینک |
هرگز کسی به خواب ديده اين چنين؟
شمع، آغوش ِ مهربان برایِ شب پره بگشايد؟
خورشيد آفتابِ گرم ِ مهر را به شبِ سردِ آفتابگردانی دلتنگ بسپارد؟
و آتش دستِ نوازش بر گونه ی پر از اشکِ چشم ِ لبريزِ از خواهش ِ سمندر بسايد؟
در لحظه هايی چنين، پُر گشته لب به لب،
تهی ِ روح ِ من از حضور ِ پر شکوه و شادِ تو
لحظه هايی خالی از خيالِ نبودت
با بودنت گشته پُر از نور و شور و اميد،
قلبی که بدونِ تو سخت ساکت و غمين و سرد،
تا سال ها چشم به راهِ حضورت غرق ِ خون و درد می تپيد
ای کاش می گفت دم به دم
ای کاش می گفت رو به رو
خيالِ يادِ تو با من
تا حال کسی بيدار بوده اين چنين؟
| لینک |

